حرفای دل من

دست هایم به آرزوهایم نرسید٬آنها بسیار دورند٬

ولی

درخت صبرم می گوید:

امیدی هست٬

                                   دعایی هست٬

                                                                     خدایی هست

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت16:54توسط رضا سردار | |

خدایا!

ساده از خطاهایم بگذر...

همانطور که ساده از آرزوهایم گذشتی...

+نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت20:42توسط بهزاد | |

خیره به مردم
نشسته ام
تنهای تنها
نه کسی حالم را می پرسد
نه کسی هوایم را دارد
عیبی ندارد
سالهاست به این زندگی عادت کرده ام.....!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت13:29توسط بهزاد | |

+نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت14:36توسط بهزاد | |

سلام به همه خوانندگان و دوستان...

دوباره من برگشتم.نویسنده ی ناامید و شکست خورده ی وبلاگ:بهزاد...

زاستش پارسال که آخرین پستم رو گذاشتم نمیدونستم میتونم دوباره یه روی اینجا بنویسم یا نه.یعنی اینکه انگیزه دار بنویسم یا نه.ولی امروز که بعد از یک سال لاگین کردم به وبلاگ،با دیدن نظرات محبت آمیز و دوستانه همه ی شما دوستان عزیز دوباره انرژی و انگیزه پیدا کردم.

هر چند اوایل فعالیت وبلاگ بازدید کننده ی آنچنانی نداشتم ولی یه حسی بهم انرژی میداد تا اینکه ناگهان تعداد بازدید ها افزایش پیدا کرد و دوستان جدیدی پیدا کردم که با نظراتشون به من انگیزه میدادن واسه نوشتن.

از همه اونها و شما تکشر میکنم.

سالی که گذشت مطمئنا واسه همه پر فراز و نشیب بود.همینطور من.امسال کنکور داشتم.خب دوستانی هم که مثل من بودن میدونن هم واسه کنکور خوندن هم مدرسه رفتن و واسه امتحانات خوندن چقدر وقت و انرژی از آدم میگیره.

من هم به علت وجود مسائلی که از قبل بود و بعدا به وجود اومد خیلی سخت تونستم سال رو به پایان برسونم.یعنی آرزو میکردم فقط تموم بشه.

خب حالا که تموم شده و تونستم به یه نتیجه نسبی برسم خوشحالم.

دوباره فعالیت وبلاگ شروع میشه.امیدوارم باز هم مثل گذشته در کنار هم بتونیم از نظرات هم استفاده کنیم.


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت18:48توسط بهزاد | |

به پایان آمد این دفتر/حکایت همچنان باقیست

قرار بود این پست رو دیشب بذارم ولی کاری پیش اومد مجبور شدم تا دیر وقت بیرون باشم.

سلام دوستان.خوبید؟خوشید؟زندگیتون بر وفق مراده؟خدا رو شکر...

همونطور که میدونید تو ایران یه سد خیلی بزرگ در برابر آینده انسان هست که تازگیا گذشتن ازش خیلی سخت شده.

سدی به نام "کنکور"

یه جورایی 12 سال خودتونو به آب و آتیش میزنین ولی تمام این 12 سال تو 4 ساعت خلاصه میشه و اکثر امید های آدم رو به یاس تبدیل میکنه.

منم امسال در برابر این سد قرار دارم.یعنی کنکوریم.

سال تحصیلی هم داره نزدیک میشه پس باید بچسبم به درس و کنکور و آیندم...(البته میدونم فایده ای نداره)

این پست آخرمه در این وبلاگه.دیگه این وبلاگ رو آپ نمیکنم تا بعد کنکور.البته اگه اون موقع یادم بمونه که وبلاگ دارم.اگه برگشتم که باز هم رو میبینیم.اگه هم برنگشتم همین الان از همه شما عزیزان عاجزانه درخواست دارم که منو ببخشید اگر با پست هام یا کامنت هام ناراحتتون کردم.اگر هم لایق بخشش شما نیستم از ته قلبم اطمینان دارم دلیل منطقی دارید.

ولی من از بودن در کنار همه شما خیلی لذت بردم و آرزو میکنم یه روز دوباره ببینمتون.

راستش پارسال که وبلاگ رو شروع کردم مسیرش اینطوری نبود.ولی خب زندگی فراز و نشیب زیاد داره.

خیلی همتونو دوس دارم.رفقای خوبی بودید نمیدونم منم واسه شما خوب بودم یا نه...قضاوت با شماست.

میدونم در جایگاهی نیستم که بخوام نصیحت کنم ولی این حرف رو از من داشته باشین.

"دچار غرور نشید.زندگیتون رو تباه میکنید فقط."

امیدوارم همیشه اینو به یاد داشته باشید.

دیگه بیشتر از این نمیدونم چی بنویسم.البته حرفایی که تو دلم مونده زیاده ولی خب نمیخوام سر شما رو درد بیارم.

امیدوارم زندگیتون پر از شادی و نشاط باشه و مثل من از همه چی حتی از رحمت خدا نا امید نباشید...

وقت خداحافظیه...

همه شما رو به خدا میسپارم.امیدوارم دیگه منو حلال کنید...

خدانگهدار تا روزی دیگر...



+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت11:11توسط بهزاد | |

دیدن عکست تمام سهم من است از "تو"...
آن را هم جیره بندی کرده ام تا مبادا... ... ... توقعش زیاد شود!
دل است دیگر...
ممکن است فردا "خودت"را از من بخواهد...

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت21:36توسط بهزاد | |

موضوع انشاء :

تابستان خود را چگونه گذراندید؟

به نام خدا

بی او ...

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت17:49توسط رضا سردار | |

موهایم را آنقدر کوتاه میکنم

تا خاطرات انگشتانت را از یاد ببرند

افسوس...

دیری نمیپاید

که دوباره خاطراتت می رویند...

از فیس بوک

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت9:1توسط بهزاد | |

من خواهم رفت!

به پنجره ی کوچک اتاقم نگاه من کنم » خدایا!
این چهره ی من است ؟؟؟ تنها تصویری از بازیهای دیروز را می بینم
و اما امروز چرا کسی با من بازی نمی کند ؟ کاغذ های دفتر خاطراتم
...یخ می زند انگار می خواهند خبر از مرگ دهند!!
راستی در نبود من تو به که می اندیشی؟جای دستان مرا چه کسی برایت پر خواهد کرد؟
دلم می خواهد بدانم بعد از مرگ من تو برای از دست دادنم
گریه می کنی ؟ یا شادمان میشوی ؟ آری ! من خواهم رفت
با کوله باری از حسرت و نومیدی خواهم رفت

+نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت20:3توسط بهزاد | |